خرید بک لینک

بِسْم الله


حالا امروز، بعد از سه ماه دوری، مامان جون هم رفت پیش شوهرش. بابا نمیداند. فقط میداند باید برویم اصفهان چون مامان جون ناخوش احوال است. کاش گواهینامه ام آمده بود...

نمیتوانم دوباره بابا را بغل کنم و بگذارم سرش را بگذارد روی شانه هایم و گریه کند.

حالا من خودم باید سرم را بگذارم روی شانه های کسی و گریه ...

این اتفاق شاید جزو آخرین مراحل باشد... این اتفاق باید جزو آخرین مراحل باشد...

حالا روی بوته های صحرا ساختمان چیده اند. من حتی نمیتوانم بروم صحرا و گریه کنم و بوته بچینم. همه جا پر از ساختمان است.

حتی نمیدانم بار بعدی که رفتم اصفهان و رفتم بیرون و نصف شب برگشتم چه کسی قرار است دم در خانه منتظرم باشد و وقتی رسیدم بگوید: نَنَه نگران شدما...

و بعد مرا با عمو مهدی مقایسه کند که او هم همیشه دیر می آمد.

خدایا کاش همه اش خواب باشد...

برچسب: نویسنده: حمید صمیمی تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 3:08

صفحه بندی