من هرچقدر هم بخوام کتمان کنم یا بی تفاوت باشم نمیشه. و درد آدم رو بزرگ میکنه. دردهاى هرکس هم به قدر وسع خودشه.
لکن دنیا عوض شده. دنیا، دنیای سعدی و حافظ و صائب و حتی فاضل نیست. همه چیش عوض شده. من دارم تو منجلاب سنت دست و پا میزنم.
من هرچقدر هم سیاسی باشم یا سعی کنم طبق قاعده، وحشی باشم، بازم نمیتونم.
من هنوز وقتی بچه گربه میبینم دلم غنج میره. دلم نمیاد سوسک ها و مگس هارو بکشم. هنوز بوی گل یاس دیوونه م میکنه. برعکس ممدسین که بخاطر اینکه از خود بیگانه نشه و عواطفش رو از دست نده میره کلاس نقاشی با آبرنگ، من باید یکمقدار تلاش کنم که از این مخمصه بیام بیرون. من دنبال تایلر داردن خودم میگردم که بیاد و از این وضع نجاتم بده.
یکسال گذشت و قاعدتا من باید به حالت عادی و سابقم برمیگشتم تا الان.