برای یک پسر خیلی زشت است که اینطوری باشد. اما من همینطوری ام. وقت هایی که کار دارم، همه چیز خوب پیش میرود، اما امان از وقت هایی که فرصت فکر کردن دارم...آشوب میشوم و تکه تکه و منهدم و بعد سریع میروم توی خودم. و سرم سوت میکشد. بعد، تحمل هیچکس را ندارم. تحمل هیچ چیز را ندارم. نه میخواهم بنشینم، نه میخواهم بلند شوم و راه بروم. و نه میتوانم این دو را...
دوست داشتم یک نفر بود که این موقع شب زنگ بزنم بهش و او هم ماشینش را روشن کند و بیاید دم خانه مان و با هم برویم بگردیم، بلکه از فکر و خیال نجات پیدا کنم.
این حالت خیلى کم به من دست میداد. لااقل ٣-٤ ماهی بود که اینطور نشده بودم. و فکرمیکردم دارم خوب میشوم.
باز به قول محمدحسین، همه باید یک بار این را تجربه کنند تا بزرگ بشوند. راست هم میگوید. بزرگ شدن، بهایش سنگین است. آبرو و وقت و غرور و عاطفه و شخصیت و لحظه هایى که میتوانستند خیلی شیرین باشند اما مثل زهر تلخ شدند.
.
.
+من هرجا شنیدم که اینجا دعا مستجاب است، دعا کردم از این مخمصه نجات پیدا کنم. یا دستکم برای تحمل کردن تقدیر خدا قوی باشم. اما چرا هیچکدام را برآورده نکرده است...؟
برچسب: برسان,
نویسنده: حمید صمیمی