بسم الله
شریعتی یک جمله دارد نزدیک به این مضمون که: خدایا تو چطور زندگی کردن را به من بیاموز، من خود چگونه مردن را انتخاب میکنم.
دارم فکر میکنم چقدر از صدای روضه خوان های سر میت بدم می آید. از شعرهای بیخودشان. از تعارفات رسمی الکیشان. از جمله های کلیشه بندی شده شان.
امروز داشتم فکر میکردم که گریه برای مرده چه چیز بیخودی است! ما که داریم گریه میکنیم چرا برای ائمه گریه نکنیم؟! یعنی چرا این روضه خوان لعنتی انقدر اراجیف میبافد؟! چرا نمیرود سر اصل مطلب. یعنی سر داستان کوچه و در و دیوار و مادر ١٨ ساله...
خدایا یعنی می شود من آنطور بمیرم که آدم ها بعد از مرگم برای خودم گریه نکنند؟ یعنی میشود وقتی قبل از غسل، بابا پارچه را کنار میزند از روی صورتم، صورتم قرمز باشد؟ من اصلا آن رنگ سفید گچی را دوست ندارم...
خدایا تو حسینی زیستن را به من بیاموز تا من خود، حسینی مردن را انتخاب کنم...
بهشت جهادی ها خیلی خیلی قشنگ تَر است...
برچسب:
نویسنده: حمید صمیمی