خرید بک لینک

بِسْم الله الرحمن الرحیم

یکى از خوشحالى هاى دیگر من این است که خدا به من اجازه داده که همنشین بعضى از بنده هاى خوبش باشم. و بنده هاى خوبش را دوست داشته باشم. هیئت بروم، روضه گوش بدهم و اینجور کارها. و اصلا چه چیزى بهتر از این؟

تابستان ٩٥ نزدیک ٤٠-٥٠ روز مینشستیم بالاى سر شهدا زیارت عاشورا میخواندیم صبح ها. اولش گفتم این ها را به این نیت بخوانم که نذر کنم براى حل شدن یک مسئله اى. بعد با خودم فکر کردم که چقدر وقیحانه است اینکه خدا به من اجازه داده که زیارت عاشورا بخوانم بعد من منت هم بگذارم و بگویم خدایا من دارم ٤٠ روز زیارت عاشورا میخوانم شما هم باید به جایش فلان مسئله را حل کنی! خیلى بی شرمانه است.

امشب میثم یک بیت شعر خواند که مضمونش این بود که خدایا اگر میخواستی مارا در آتش بسوزانی چرا کربلاییمان کردی پس؟ جدى خیلى برایم عجیب است که خدا چرا به من این همه لطف میکند و مثلا مرا اربعین ها کربلا میبرد و شب جمعه ها هیئت، بعد به من اجازه میدهد که مثلا بگویم " السلام علینا و على عبادالله الصالحین " بعد من مثل گاو نه من شیر میزنم زیر همه چیز بعد باز خدا لطف میکند و هنوز به من اجازه میدهد هیئت بروم و نماز بخوانم و کربلا بروم و اینجور چیزها... بابا عجب دنیاییست! من وسط این همه آدم خوب چه کار میکنم؟ خدایا همین امام حسینى که شما براى ما گذاشتى براى هدایت، فکر کنم کفایت میکند که شرمنده باشیم الى الأبد و هیچ حاجت دیگرى نداشته باشیم بجز اینکه یک لحظه هم از این کشتى نجات غافل نشویم...


برچسب: نویسنده: حمید صمیمی تاريخ: جمعه 22 ارديبهشت 1396 ساعت: 6:28

صفحه بندی