بِسْم الله
.
حالم از خودم بهم میخورد.
همان بار اول که رفتم بین بچه هاى فاطمیون گشتم و مزارشان را دیدم کافى بود که حالم از خودم بهم بخورد. یک لحظه احساس کردم یک ذره از حال بابا را دارم وقتى سرگردان بین مزار شهداى گلستان شهداى اصفهان میگردد و هم سن و سالها و هم محله اى ها و دوستانش را جستجو میکند...
دوستى میگفت: شهادت هدف نیست؛ مزد است.
مشهد که رفته بودم، اولین بار که میخواستم بروم حرم یک لحظه به خودم گفتم: " آخه آشغال تو چی کار کردی که حضرت رضا ایام شهادت مادرش قبولت کرد؟ چقدر باید خجالت زده این خانواده بشى که آدم بشى؟ "
حالم از خودم بهم میخورد. هیچ کارى نکرده ام تا امروز. همه اش حرف.
- تازه کاش فقط هیچ کارى نکرده بودى... جواب کارهایى که کرده اى را چطور میخواهى بدهى لعنتى؟
وقت هایى که هندزفرى را از گوشم در میاورم، عذاب وجدان همه وجودم را فرامیگیرد...
- تو آدم نیستى. لاأقل درخت ها میوه اى میدهند و سایه اى دارند. گاوها شیر میدهند و مرغ ها تخم میگذارند... ١٨ سالت شد به اندازه یک گوسفند براى اطرافیانت سود نداشته اى. کاش فقط سود نداشتى! انگل بودنت را کجاى دلم بگذارم؟
برچسب:
نویسنده: حمید صمیمی