خرید بک لینک

.

بِسْم الله


تصور کنید که بیمار دست و پا شکسته ىِ نیمه جانى کنارتان افتاده و دارد جان مى کَنَد، و شما هم دارید از سر احساس مسئولیت برایش داستان هاى ملانصرالدین را میخوانید بلکه کمى بخندد و ایضا پند بگیرد تا راحت تَر جان بدهد.

مى گویند دست و پایش را گچ بگیر، زخم سرش را ببند، خون بهش برسان، خونش رفته؛ حداقل برسانش بیمارستان! ولى شما میدانید که وظیفه تان این است که برایش داستان هاى پند آموز بخوانید و اساسا خویشکارى شما اینگونه تعریف شده است. خون رسانى و گچ گرفتن دست و پا وظیفه پزشک است و رساندن به بیمارستان هم کار راننده آمبولانس. اینکه این ها کارشان را درست انجام نمیدهند گردن خودشان است! شما دارید کارتان را به خوبى پیش مى برید...

.

.

حکایت جماعت ادبیاتى و شاعر است. میگویم خجالت میکشم وقتى به من میگویند شاعر. میگویم بیمار افتاده است کنارم و دارد جان میدهد، باید کارى بکنم!

سه هفته است که جلسات استاد فاضل شروع شده است؛ من هیچ رغبتی ندارم به اینکه بروم. امروز بچه های دانشگاه امام صادق زنگ زدند بهم که آقای اکبری امشب ما جلسه شعر اعتراض داریم، تو هم بیا شعر بخوان! حالا کاری ندارم که نسبت بنده با چیزی به اسم شعر اعتراض چیست، ولی یک لحظه با خودم فکر کردم بروم بنشینم یک جایی که همه دارند شعر میخوانند مثلا یک عده هم ناظرند و این حرف ها، واقعا بعدش چه؟ نرفتم...

چه دنیای مبتذلی است دنیای شعر!

برچسب: نویسنده: حمید صمیمی تاريخ: چهارشنبه 18 اسفند 1395 ساعت: 16:20

صفحه بندی