بسم الله
برایش از شریعتی گفتم و سید جمال و إقبال، انگار من خودم را در او پیدا کرده بودم. میگفت چقدر شبیه فکر میکنیم!
فاطمة هی فاطمة و الدعاء را برایم از شریعتی آورد. شعرهای إقبال و راغب را خطاطی کرده بود و برایم میخواند. از الحیاة گفتیم و شنیدم، از ابوشریف، از خیلی جاها و خیلی چیزها.
از پیشگوهای شام و جادوگرهای عمان میگفت، از جنگ بعدی! از عافیت طلبی ما. از سهیل اسعد، از بن لادن!
میخواستم کل شب را بمانم. داشتم خودم را پیدا میکردم در شلوغی میدان انقلاب...
برچسب:
نویسنده: حمید صمیمی